تبليغاتX
تــنـــهـــایــی مـــن

تــنـــهـــایــی مـــن
 

در مشرق عشق دشت خورشید تویی

در باغ نگاه یاس امید تـویـی

در بین هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسیم زود فهمید تویی

 

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ ] [ رهگذر ]

قدم در وادی عشقت نهادم
شده پیچک که می پیچد به سویی
شدم همسایه لیلا و مجنون
شدم باران که می بارد به جویی


به بامم ماه در پیراهن ابر
به دستم نور سرخ و زرد و آبی
شکوفه می کند یادت همیشه
اتاقم پر شده از یادگاری


ستاره می درخشد در شب من
نشسته ایه های عاشقانه
به آوازی که خفته بر لب من


شبی دیدم به دستت یک دریچه
در این کوچه ، در این بن بست مرموز
سوالی نقش بسته بر لب من
جوابم را ندادی تا به امروز...


تو ای باران شبهای بهاری
دریچه را به رویم می گشایی؟
و از آغوش باز این دریچه
سلامم را به گل ها می رسانی؟

عکس عاشقانه   زوج های عاشق (1)   Pixfa.net

[ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ ] [ رهگذر ]

سلام به هرکسی که گاهی به وبم سر میزنه

مدتی نبودم یا گیر بودم یا حسش نبود که آپ کنم

امیدوارم از این متن خوشتون بیاد

برایه آنکس که اشک را به لبخند تبدیل کرد


می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری


تو توانایی بخشش داری


دستهای تو توانایی آن را دارد


که مرا زندگانی بخشد


چشمهای تو به من می بخشد


شور عشق و مستی


و تو چون مصرع شعری زیبا


سطر برجسته ای از زندگی من هستی


دفتر عمر مرا


با وجود تو شکوهی دیگر


رونقی دیگر هست


می توانی تو به من


زندگانی بخشی


یا بگیری از من

 

[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ ] [ رهگذر ]
من و تو تا ته بازی

 مثه ۲خطه موازی

من دیگه بی تو میمیرم

تو باید بی من بسازی

[ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 ] [ ] [ رهگذر ]

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 
-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

-   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !

 

[ دوشنبه هشتم فروردین 1390 ] [ ] [ رهگذر ]

یک ساله دیگه هم گذشت و بلاگه منم ۲ساله شد

خدایا تو یاریمون کن که فرداهامون بهتر از دیروزها باشه

[ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ] [ ] [ رهگذر ]

 

 

[ جمعه پانزدهم بهمن 1389 ] [ ] [ رهگذر ]

می روم خسته و افسرده و زار

 سوی منزلگه ويرانه خويش

 بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه . . .

[ سه شنبه هفتم دی 1389 ] [ ] [ رهگذر ]
[ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ] [ ] [ رهگذر ]

برای آنکس که صدایه قلبش زندگی رو جریان داد

زوج های عاشق - Pixfa.net

 

[ سه شنبه شانزدهم آذر 1389 ] [ ] [ رهگذر ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

باور ندارم امشب آسمان بی ستاره باشد،ماه خواب باشد و دلم گرفته باشد
باور ندارم لحظه تنهایی را ، صدای ناله مرغ اسیر را ، سکوت لحظه های بی کسی را